سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
26
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
و هرگاه كه چگونگى آمدن گرفت عشق و محبّت رفتن گرفت و جمال كم شدن گرفت پس چون فعل و صفات و جمال اللّه كمال آمد اللّه را چگونگى نباشد پس اللّه صورتها و جمالها را و چگونگيها را ربض و دايره هستى خود گردانيده يعنى جمالها با چگونگى چون شوره خاك ربض آمد فروريزان ، اينها بجمال و فعل و صفات اللّه چه ماند كه لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ « 1 » پس اللّه محتجب آمد به شكل و صور و چگونگى اكنون اگر عارفى آهى كند او را مگو چرا آهى كردى كه او هيچ بيان آن آه نتواند كردن از انك آن آه از جمال بىچون بود پس چگونگى چون بود آه را و اگر اشك از چشم مىبارد از بىچون مىبارد تو از چونىاش مطلب من نيز بوقت تذكير چون نظر باللّه و فعل اللّه و جمال اللّه مىكنم آهى مىكنم و مريدان را مىگويم كه شما نيز آهى كنيد و مپرسيد از چگونگى اين آه وقتى كه خاموش كنم از ذكر اللّه و از آه كردن و انديشه زمين و شكل آسمان و غير وى پيش خاطرم مىآيد گويى كه اللّه روح مرا و معرفت مرا مرگ داد و با زمين هموار كرد و باز چون روح مرا بروح و ريحان و معرفت گشاد داد گويى كه مرا از زمين قيامت حشر كرد و حياتم داد بعد از مرگ اكنون هر ساعتى مرا انديشه است خوب و بسبب هر انديشهء خوش مرا حشريست باز چون اللّه مىگويم خدايى و صفات كمال اللّه و آثار صنايع و عجايب او مفهوم و مشاهد من مىشود و چون اللّه مىگويم مىبينم كه اللّه گفتن من از وراى آواز و حرفهاى منست و واسطه بين اللّه همان پردهء آواز است بدان تنكى . اكنون واسطه ميان اللّه و ميان وجود عالم و اجزاى جهان و ميان من و فكر من همان پرده تنك بيش نيست كه آوازست . و اللّه را مىبينم كه از پس آن پرده تصرّف مىكند در همه اجزاى جهان باز گفتم كه در خود نظر كنم تا از روى اجزا و احوال و افكار خويش اللّه را ببينم دلم به صورت مريدان مىرفت گفتم همه خوشيهاى ايشان بدان نمىارزد كه مرا از نظر كردن باللّه بازميدارند همچون خاشاك مىشوند درين چشمه گرم نظر من . اللّه فرمود كه چون تو بسبب مدد دوستى ايشان به حضرت ما رغبتى مىكنى تا
--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 42 آيهء 11 .